چون این طرف دویدم چوگانش حمله آرد سوی خودم کشاند این سر بگو کی داند
هر سو که هست مستم چوگان او پرستم در عین نیست هستم تا حکم خود براند
گر زانک تو ملولی با خفتگان بنه سر زیرا فسردگان را هم خواب وارهاند
آن جا که شمس دینم پیدا شود به تبریز والله که در دو عالم نی درد و درد ماند
843
در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید دانی که کیست زنده آن کو ز عشق زاید
گرمی شیر غران تیزی تیغ بران نری جمله نران با عشق کند آید
در راه رهزنانند وین همرهان زنانند پای نگارکرده این راه را نشاید
طبل غزا برآمد وز عشق لشکر آمد کو رستم سرآمد تا دست برگشاید
رعدش بغرد از دل جانش ز ابر قالب چون برق بجهد از تن یک لحظه ای نپاید
هرگز چنین سری را تیغ اجل نبرد کاین سر ز سربلندی بر ساق عرش ساید
هرگز چنین دلی را غصه فرونگیرد غم های عالم او را شادی دل فزاید
دریا پیش ترش رو او ابر نوبهارست عالم بدوست شیرین قاصد ترش نماید
شیرش نخواهد آهو آهوی اوست یاهو منکر در این چراخور بسیار ژاژ خاید
در عشق جوی ما را در ما بجوی او را گاهی منش ستایم گاه او مرا ستاید
تا چون صدف ز دریا بگشاید او دهانی دریای ما و من را چون قطره دررباید
844
گر ساعتی ببری ز اندیشه ها چه باشد غوطی خوری چو ماهی در بحر ما چه باشد
ز اندیشه ها نخسپی ز اصحاب کهف باشی نوری شوی مقدس از جان و جا چه باشد
آخر تو برگ کاهی ما کهربای دولت زین کاهدان بپری تا کهربا چه باشد
صد بار عهد کردی کاین بار خاک باشم یک بار پاس داری آن عهد را چه باشد
تو گوهری نهفته در کاه گل گرفته گر رخ ز گل بشویی ای خوش لقا چه باشد
از پشت پادشاهی مسجود جبرئیلی ملک پدر بجویی ای بی نوا چه باشد
ای اولیای حق را از حق جدا شمرده گر ظن نیک داری بر اولیا چه باشد
جزوی ز کل بمانده دستی ز تن بریده گر زین سپس نباشی از ما جدا چه باشد
بی سر شوی و سامان از کبر و حرص خالی آنگه سری برآری از کبریا چه باشد
از ذکر نوش شربت تا وارهی ز فکرت در جنگ اگر نپیچی ای مرتضا چه باشد
بس کن که تو چو کوهی در کوه کان زر جو که را اگر نیاری اندر صدا چه باشد
845
مرغی که ناگهانی در دام ما درآمد بشکست دام ها را بر لامکان برآمد
از باده گزافی شد صاف صاف صافی وز درد هر دو عالم جوشید و بر سر آمد
جان را چو شست از گل معراج برشد آن دل آن جا چو کرد منزل آن جاش خوشتر آمد
در عالم طراوت او یافت بس حلاوت وز وصف لاله رویان رویش مزعفر آمد
زان ماه هر که ماند وین نقش را نخواند در نقش دین بماند والله که کافر آمد
ز اوصاف خود گذشتم وز خود برهنه گشتم زیرا برهنگان را خورشید زیور آمد
الله اکبر تو خوش نیست با سر تو این سر چو گشت قربان الله اکبر آمد
هر جان باملالت دورست از این جلالت چون عشق با ملولی کشتی و لنگر آمد
ای شمس حق تبریز دل پیش آفتابت در کم زنی مطلق از ذره کمتر آمد
846
بیمار رنج صفرا ذوق شکر نداند هر سنگ دل در این ره قلب از گهر نداند
برچسب:
نویسنده: akbar
تاريخ: سه
شنبه
7 خرداد
1392 ساعت: 10:15